 |
در انتظار صبحم , خورشيد من! درآئي آيا شود که شعري از غربتم سرايي؟! از ياد چشم مستت , از قلب مخملينت آسان گذر نمودم , اما تو با وفائي هجران کرده پيرم , در بند غم اسيرم شوقت شده اميدم , زيرا تو با صفائي فرياد احتياجم , بيمار لاعلاجم دستم به دامن تو , طبيب من کجائي؟ تنها شده نگاهم , خامش شده صدايم در آرزوي مرگم , گر پيش من نيائي راضي مشو که قلبم , پرخون شود عزيزم! هشيار ميشوم من , گر ياد من بيائي ياد دل عزيزت , آتش زده به جانم من غرق در سکوتم , جانم!چه پر نوائي! از وسعت خيالت , از قلب بي ريايت از چشم پاک ومستت , من ميکنم گدائي اي بلبل چمنزار! , اي هجرتودل آزار! از بهر اين غريبه , زيباترين سرائي ديدي چونان سبکبال , چون از قفس پريدم با ياد نغمه ات بود , اي نغمه رهائي ! بار دگر خرامان , خواهم که سويت آيم من بنده ات شوم تا , بر من کني خدائي خواهم همه وجودم , در پاي تو بسوزد ميگردم آن زمان من ,"عاشقترين فدائي" اي کاش! ميشدم من , همسوز قلب پاکت گرديم هردو شيدا , با شور همنوائي فرياد ميکنم من ؛ اي اهل دل! خدا را! دلگيرم از وجودم , اين زاهد ريائي! خسته ازين تباهي , بيزار ازين دوراهي بر قلب من نظر کن , تو بهترين دوائي هرشب نشسته ام من , در ازلت نيايش خوانم تورا دمادم , تو لذت دعائي!
|