 |
يک دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
از سر مستي دگر با شاهد عهد شباب
در مقامات طريقت هر کجا کرديم سير
ساقيا جام دمادم ده که در سير طريق
اي معبر مژدهاي فرما که دوشم آفتاب
نقش ميبستم که گيرم گوشهاي زان چشم مست
گر نکردي نصرت دين شاه يحيي از کرم
|
|
|
و از لب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
رجعتي ميخواستم ليکن طلاق افتاده بود
عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود
هر که عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود
در شکرخواب صبوحي هم وثاق افتاده بود
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
کار ملک و دين ز نظم و اتساق افتاده بود
|
|
 |